دیگر به سراغم نیایید
دیگر به سراغم نیایید
آن زمان که دَمی بود برای زنده بودن و بازدمی
آن زمان که دلی بود برای تپیدن و عاشقی
آن زمان که باید نگاه می داشتید و نداشتید
آری
آن زمان را می گویم
شکستید و خندیدید و رفتید
حال که میهمان ِ خاک شدم
آمدنتان را چه سود ؟
اشکهایتان را چه سود ؟
افسوس هایتان را نیز هم
بروید و مرا با خاک سرد تنها گذارید
بروید و شکسته هایتان را جمع کنید
و روی طاقچه ها
به نمایش روزگار گذارید
تا درس عبرتی شود برای دنیایتان
هرچند که میدانم
این شکستن ها ادامه می یابد تا ابد
مجنون شکست
رامین شکست
خسرو نیز هم
و امروز من
شکستم به وسعت همه ی مجنون ها و ....
تنهایم بگذارید با چینی نازک اما شکسته ی دلم
انحنای روح من
شانه های خسته از غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم
شکسته است...
از یکی از بچه های وبلاگی...ممنون..
[ یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 10:20 ] [ شی وا.ش ]
[ ]
