حسادت ميکنم...

 حسادت ميکنم به رنگ ديوار؟ وقتي که اتفاقي سايش بدنت به پوستش را حس ميکند.

حسادت ميکنم؟ به آفتاب وقتي با نوازش آرام پوستت به گرمي ميبخشد

حسادت ميکنم به برگ گياه .....

وقتي در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده و بي تاب و چرخان ميکند

وحسادت ميکنم به مادرت هم وقتي چند لحظه قبل از خواب به ياد تو لبخند ميزند و به تختت

که همه روزه به هم آغوشي شبت پريشان وبهم ريخته استو به فرش که چند تار مويت را

ميان پرزهايش نگه مي دارد و به آينه ات که هميشه و هر روز گرمي نگاهت را حس ميکند و

به کوچه ات?درختان باغچه ؟ چشمانت و به خودت وبه خدايت و به اين قلم که از تو نوشت.


[ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۷ ] [ 10:54 ] [ شی وا.ش ]
[ ]