جاده..
آسمان دلش گرفته است و می بارد..
شاید اوهم مثل من از تنهایی
خسته شده است...
زیر بارون که راه می رم تمام اندامم خیس می شود حس تازگی بهم دست می ده.
صدای چکه چکه های آب را که از بدنم می چکد را در سکوت مبهم جاده می شنوم.
جاده تاریک است و انتهایش به سیاهی ختم می شود.سکوت در دامنه ی شب می لغزد..
صدای شرشر آب روی تن داغ آسفالت را احساس می کنم..
باد تندی می وزد و تمام سبزه های کنار جاده را می رقصاند..باران روی سبزه ها چه نوازشی می ریزد..
بوی آب و خاک مشامم را پر می کند.
قطره های باران بر روی برگ های درختان به سمت زمین هجوم می آورند،اشک های درختان از اشک های من و آسمان هم تند ترند..
شاید درخت دلش خیلی گرفته است و می ترسد مرگ دلش را در کنار چشمانش ببیند..
ای کاش انتهای جاده را می دیدم...جاده ای که خودش را تا انتهای تاریکی کشیده است.
انتهای جاده ای نا معلوم..
جاده ی سرنوشت..؟؟؟

