میبینی شاعر شده ای

بعضی چیزها لذت غریبی به آدم می دهند

مثل دیدن یک فیلم خوب

مثل یک کتاب فوق العاده

مثل یک فصل پر از هیجان و بکر

مثل رفتن به طبیعت و گم شدن در جنگل

که بوی برگ های کود شده اش خاطره ای سبز بر ذهنت میگذارد

مثل پیاده روی در خیابانی که تازه از باران خیس شده است

مثل بوی خاک

مثل دویدن در باران تند و

مثل مزه مزه کردن آب میوه ای با عطر و اسانس طبیعی
دیدن یک عکس خوب هم بد نیست

همین طور دیدن تلاش یک ردیف مورچه برای حمل یک تکه نان بربری

صدای پرنده ها
صدای پای آب و صدای حرکت توده های یخ در یک ظرف گلی آبی بزرگ!

میتوانی این لحظه ها را در یک دفتر یادداشت کنی

اسم دفترچه ات می تواند هر چیزی باشد

مثل گدار رودخانه (سنگهای کف رودخانه ای برای عبور)

مثل ناودان های نقره ای

مثل شیروانی های خوشبخت پر از یاکریم های خاکستری بی آزار
مثل ....
بعد میبینی شاعر شده ای

بعد میبینی شاعر شده ای

نه شاعری که کلمات را بازی میدهد

چشمهایت زیبایی ها را می بیند

و دستانت و حس خوب درونت تورا

به سایه های آبی و زعفرانی زندگی هدایت میکند

بعد می فهمی بعضی آدمها بدون این که شعر بگویند شاعرند و بزرگ !

شاعرانی در لباس مهندسان معمار و ...

می شود تمرین کرد برای خوب دیدن

و پر کردن دفترچه یادداشت از لحظهای
تگری یک یخ در بهشت خوش طعم در پسکوچه خاطرات خوب !

بعد عادتت می شود

و از بدی ها فاکتور می گیری و

می نویسی زندگی پر از لحظه های صورتی است

و من یک لکه آبی در این همه صورتی


[ یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۷ ] [ 10:52 ] [ شی وا.ش ]
[ ]