من و حرفام….

به نام او..

امروز مي خوام حرف بزنم..

مي خوام بگم..دلم خيلي پره..ارز همه جا از همه كس..

وحتي از خدايي كه در اين نزديكي ست.

خدايي كه شايد بعضي بنده هاشو و شايد من رو هم فراموش كرده..و از ياد برده...

بعضي اوقات زندگي به آدم خيلي فشار مي آره..

هميشه شنيدم كه ميگن:خدا جاي حق نشسته..

وهميشه شنيدم كه مي گن:حق به حق دار ميرسه..

ولي فقط شنيدم و اصلا نديدم..

به قول معروف:شنيدن كي بود مانند ديدن..

هميشه به خودم مي گم چرا من؟چرا هميشه براي من بايد بدترين اتفاقات بيفته؟

چرا هر وقت خدا از دست بنده هاش عصباني ميشه..رو سر من خاليش ميكنه..

يا چرا وقتي مي خواد امتحانم كنه..به بدترين شكل ممكن امتحانم ميكنه..

نمي دونم..هيچي نمي ونم.....

فقط خيلي احساس خستگي روحي مي كنم..

هميشه تمام همدم و همدردم خدا بوده..

ولي فكر مي كنم  كه ديگه اونم فراموشم كرده..

ديگه هيچي برام مهم نيست..

بذار همه چي و زمان تعيين كنه..

ولي من هنوز خداي مهربونم و دوست دارم و عاشقشم..

و منتظرم دوباره دست مهربونشو و  رو سرم بكشه و نوازشم كنه..

من منتظرم ..و اميدوارم..

به قول سهراب:

 

من نميدانم  چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي ست و كبوتر زيباست؟

و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست..

گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد..

چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد..

 

 


[ شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۷ ] [ 15:9 ] [ شی وا.ش ]
[ ]