عاشقي دلي..
يکي بود يکي نبود زير گنبد کبود شکايت دارم از دلم متهم به عاشقي دلي که پر کشيدو رفت اما هنوز تو عاشقي , اين دل زندونيه من مجرم بند اول چي بگم از کجا بگم فقط شکايت و گله ...يکي بود يکي نبود زير گنبد کبود هيچ کسي همدرد دل تنها بي کسم نبود...سفرت درد کمي نيست واسه ي دلم ميدوني...راستس باورم نميشه تو ميري و نميموني چه بسي تو لحظه هاي بيقراري مگه دلت از سنگ که ميخواي دلمو تنها بذاري...تو اخرين نگاه تو من ديگه پيدا نبودم کي جاي من بود تو چشات هيچ وقت اينو نفهميدم...نذار که بين من و تو هر چي بوده خاطره شه تو بري و من بمونم قصه ي ما تموم بشه ...يه عهدي بود ميون ما اما حالا يه خاطره است از تو فقط مونده برام يه خاطره همين و بس...خودت نگفتي که ميري اما نگات رفتني بود هر چي ميگفتم که نرو بهونه هات تکراري بود هر جا ميرم ياد چشات تو قاب چشماي منه صدات مياد اما خودت نيستي دلم پر از غمه...ديگه دلت اينجا که نيست اما يادت پيش منه تو نيستي و شب گريه ها ... در به دري کار منه...
نذار که ديوونه بشم نذار از عشقت بسوزم...بارون چشمام مي باره از دوري تو هنوزم...اگه صدامو ميشنوي بدون يکي دوست داره, يکي که چشماش ابريه نيست يه بارون بباره...اگه صدامو ميشنوي بدون يکي منتظر يکي براي ديدنت نشسته پشت پنجره...
يکي بود يکي نبود کسي همدرد دل تنها و بي کسم نبود......

[ سه شنبه چهارم تیر ۱۳۸۷ ] [ 10:14 ] [ شی وا.ش ]
[ ]
