آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني... 
+
نوشته شده شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:28 توسط شی وا.ش
|

آموخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند
آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ، بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ، و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .
+
نوشته شده پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:51 توسط شی وا.ش
|

تو زندگي روزهايي هست..سخت.. اتفاقات زيادي توي زندگي آدما مي افته.. اتفاقات كوچيك و بزرگ.. مهم اينه كه چه جوري با اونا كنار بياي و قبولش كني و يه جورايي بهش عادت كني.. اتفاق چه خوب چه بد به هر حال افتاده.. سرزنش كردن خودت هيچ سودي نداره و دردي و ازت دوا نمي كنه..بلكه بيشتر داغون و له هت مي كنه.. نبايد احساس كني كه به آخر خط رسيدي..و همه چي تموم شده.. از اين اتفاقا توي زندگي من و خيلياي ديگه افتاده..بايد منطقي باشي.. و محكم باشي محكم تر از هميشه.. اين حرفا رو خطاب به يكي از دوستام مي زنم كه يه اتفاق خيلي كوچيكو براي خودش بزرگ كرده..و غول ساخته.. به قول معروف كاه و كوه كرده.. فقط مي خوام بهش بگم..آرامش تو حفظ كن.. و به خودت فر صت بده.. فرصت دوست داشتن...عاشق شدن...مهربون بودن...وخيلي فرصت هاي ديگه... باور كن آدم بعضي اوقات به اين احساسا نياز پيدا مي كنه.. به حدي كه احساس مي كنه داره خورد ميشه.. ازت مي خوام همه چي و به دست زمان بسپاري..زمان مي تونه خيلي چيزارو برات روشن و تعيين كنه.. نترس...نترس..نترس..وگام هاتو محكم تر از هميشه با توكل بر خداي مهربون بردار.. خدا مهربون تر از اوني كه فكر مي كني.. و مطمئن باش درياي آروم ناخداي قهرمان نمي سازه... همين.....
+
نوشته شده سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:30 توسط شی وا.ش
|

تولد حضرت علي (ع) و رور پدر رو به همه تبريك مي گم..
التماس دعا...

+
نوشته شده سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:23 توسط شی وا.ش
|

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ...
همين حالا
خداحافظ...
+
نوشته شده دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:50 توسط شی وا.ش
|

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم گربه اي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
غازيد ...... ? باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بي
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ......................
+
نوشته شده یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:54 توسط شی وا.ش
|


+
نوشته شده شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:17 توسط شی وا.ش
|

به نام او.. امروز مي خوام حرف بزنم.. مي خوام بگم..دلم خيلي پره..ارز همه جا از همه كس.. وحتي از خدايي كه در اين نزديكي ست. خدايي كه شايد بعضي بنده هاشو و شايد من رو هم فراموش كرده..و از ياد برده... بعضي اوقات زندگي به آدم خيلي فشار مي آره.. هميشه شنيدم كه ميگن:خدا جاي حق نشسته.. وهميشه شنيدم كه مي گن:حق به حق دار ميرسه.. ولي فقط شنيدم و اصلا نديدم.. به قول معروف:شنيدن كي بود مانند ديدن.. هميشه به خودم مي گم چرا من؟چرا هميشه براي من بايد بدترين اتفاقات بيفته؟ چرا هر وقت خدا از دست بنده هاش عصباني ميشه..رو سر من خاليش ميكنه.. يا چرا وقتي مي خواد امتحانم كنه..به بدترين شكل ممكن امتحانم ميكنه.. نمي دونم..هيچي نمي ونم..... فقط خيلي احساس خستگي روحي مي كنم.. هميشه تمام همدم و همدردم خدا بوده.. ولي فكر مي كنم كه ديگه اونم فراموشم كرده.. ديگه هيچي برام مهم نيست.. بذار همه چي و زمان تعيين كنه.. ولي من هنوز خداي مهربونم و دوست دارم و عاشقشم.. و منتظرم دوباره دست مهربونشو و رو سرم بكشه و نوازشم كنه.. من منتظرم ..و اميدوارم.. به قول سهراب: من نميدانم چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي ست و كبوتر زيباست؟ و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست.. گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد.. چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد..
+
نوشته شده شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:9 توسط شی وا.ش
|

اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه خوابی رو ببین که آرزوشو داری اونجایی برو که دلت می خواد بری اونی باش که دلت می خواد باشی چون تو فقط یه بار زندگی می کنی و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری
تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی وقتی که در شادی بسته میشه، یه در دیگه باز میشه ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون دری رو نمی بینیم که واسمون باز شده دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت میره دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت میشونه چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه خوابی رو ببین که آرزوشو داری اونجایی برو که دلت می خواد بری اونی باش که دلت می خواد باشی چون تو فقط یه بار زندگی می کنی و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه اونقدر تجربه که قویت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر امید که شادت کنه شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه تو نمیتونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی و هر کسی که اطرافت بود می خندید یه جوری زندگی کن که آخرش تو کسی باشی که میخندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر... مقیاس عمر تعداد نفسهایی نیست که فرو میبریم بلکه لحظه هاییست که نفسمونو بیرون میدیم...
+
نوشته شده جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:12 توسط شی وا.ش
|






امروز تولد دوست گلم ، مهربونم، عزيزم ، راهيل جونه..
تولدت و تبريك ميگم..
و اميدوارم هزارن هزارتا از اين تولدا ببيني..
و به تمام آرزوهاي بزرگ و كوچيكت برسي...
دوست دارم...
HAPPY BIRTHDAY

+
نوشته شده چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:20 توسط شی وا.ش
|

غریبه وقتی آشنا می شه که گرمای دستاشو بچشی یه آشنا وقتی غریبه می شه که قندیل های نگاهشو ببینی و یه غریبه وقتی آشنا می شه که گرمای دستاشو بچشی!!!!!!!!!! دلم یه دوست می خواد که باش حرف بزنم (به چه زبونی بگم؟) اما کسی نیست که بیاد دوست من بشه دوس دارم که فقط مال خودش باشم . دوس ندارم که غیر از من با کسی دوس باشه فقط باشم ماله خود خودش. اما نمیشه یه جای کار خرابه! حالا اگه بخواد با کسی دیگه هم دوس باشه اشکال نداره ولی من با کسی دوس نمی شم… اما بازم یه جای کار خرابه دوست جدید اون نمی خواد که اون با کسی دیگه دوس باشه پس یه کاری .من میرم که با یکی دیگه دوس شم ….
من خستم خیلی نمی تونم اندازه شو بگم واست.
چرا همیشه باید کسی باشه که واسش ناز کنی...
خب حالا من که کسی رو ندارم که واسش ناز کنم و کسی هم ناز منو نمی کشه واسه شماها ناز می کنم..
اما نه....پس یعنی من هیچ دوستی ندارم؟
+
نوشته شده سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:24 توسط شی وا.ش
|

ثانيه ها يكي يكي داره رد مي شه مي ره.. عشق توام ته دلم داره سرد مي شه ديگه.. همه وجودم و از كوچيكي با كينه ساختم.. جاي عشق ريشه نفرت و تو سينه كاشتم. گفتن اينجا فرشته ها از آدما بيشترن.. خدا مگه فرشته ها ساده دل و مي شكنن. اگه رفته به درك ديگه فكر شو نكن ليا قت تو نداره بگير عشقتو از اون دل سنگش و ببر بده دست بقيه خدايا بازم دلم گرفتار حس بديه دورو برت همه بودن ديگه منو مي خواي چي كار روز تولدم خبر مرگتو مي خوام دل ديونه چته نكنه هوايي شدي باز بايد بسازي با بي كسي و روز وشب دراز بي تو غريبه مي شكنن بايد بسازي با آدما جنس سنگ دلشون نشين به پاي آدما...
+
نوشته شده سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:22 توسط شی وا.ش
|


+
نوشته شده دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:15 توسط شی وا.ش
|

اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد فریاد زنم فریاد: من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم می خندم و می رقصم فریاد زنم فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یادگرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم سر مشق کنم امروز لیکن به دل شادم نیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم....
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم
من گریه نخواهم کرد
+
نوشته شده دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:6 توسط شی وا.ش
|


یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریدهام
نه پشیمانم، نه خسته.
هنوز درختهای بیشماری میشناسم
که شاخه سارشان،
ابدیت را تداعی میکنند!
درکت میکنم
وقتی که در مقابل آیینه،
تارهای سپید مویت را میکنی!
وقتی که سعی میکنی فراموش کنی
گذر زمان را
و اینکه هنوز...
با عشق بیگانهای!!!
***
دیروز آخر پاییز بود.
امروز اول زمستان!
چشم به هم میزنیم و
لحظههایمان میگذرد،
در حسرت شادی بیپایان..
+
نوشته شده شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:11 توسط شی وا.ش
|

دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است. و هيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه ي نارنج ميشود خاموش، نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه،هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. ................................................... هميشه فاصله اي هست. دچار بايد بود وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد. وعشق سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست. وعشق صداي فاصله هاست. صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند. نه، صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. هميشه عاشق تنهاست. ........................................ به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من. سهراب سپهري
+
نوشته شده جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 18:34 توسط شی وا.ش
|


+
نوشته شده جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:29 توسط شی وا.ش
|

ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟
ای مسافر !
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می بینی ! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...
من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟

+
نوشته شده پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:31 توسط شی وا.ش
|

ناگهان چه قدر زود، دير مي شود... امتحانات تموم شد..خوب يا بد... به هر حال گذشت.. بهتره ازش صحبت نكنيم.. از امروز به وبلاگ نويسي و وبلاگ نويسان دوباره سلام ميكنم.. يا علي مدد..
+
نوشته شده پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:24 توسط شی وا.ش
|

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...
+
نوشته شده یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 17:36 توسط شی وا.ش
|


شب آرامش تنهايي
اشکهاي آسمان به صورتم دويده اند
کاش آن زمان که اشکهاي من
اين هجوم باور نبودنت
صورت مرا ميان چشم هاي عابران
خيس و غم گرفته کرد
آسمان کمي به فکر آبروي اين دل شکسته بود
قاصدک رسيده است
با نگاه من حرف ميزند
کاش روز آخري که ديدمت
مي رسيد قاصدک
درد هاي کهنه ء دل مرا به باد مي سپرد
امشب آسمان پر از ستاره است
پشت ابرها نشسته اند
گاهي از کنار ابر
با نگاه من
هم ترانه مي شوند
کاش آن زمان که شب مرا ربود
در سياهي و سکوت غرق کرد
يک ستاره در نگاه من شکفته بود
اي تمام آرزوي سالهاي بي کسي
مي رسي
ولي تو هم
مثل اشک هاي آسمان
مثل قاصدک
مثل آن ستاره ها
هميشه دير
+
نوشته شده شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:42 توسط شی وا.ش
|

يادته تو اوج پاييز اخرين لحظه ي ديدار
خوب مواظب خودت باش دو سه بار دوباره تکرار
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي کرديم
تايکي دلش بياد بگه خب,خدانگهدار
توخداحافظي کردي, دل من يه کم تکون خورد
بعدش اسمتو نوشتم روي ساقه ي سپيدار
بارون گريه که باريد از تو اب غصه هامون
هر دو مون سرو گذاشتيم روي آجراي ديوار
يه بار ديگه مي پرسم راس راستی بايد جدا شيم؟
يادته اشک تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
منم انگار مث اشک از چشات افتاده بودم
يه جوري دلت ميلرزيد پس ديگه نکردم اصرار
خيلي اونجا بوديم همه ما رو ديده بودن
بد جوري نگا مي کردن مردم کوچه و بازار
نگاتو گرفتي از من گفتي خب کاري نداري
من شکستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تورو نديدم
شنيدم ولي رسيدي به يکي شبيه دلدار
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي آخر
خاطرت هر چي که گفتي شد رو روياي من آوار
حالا موندم از خدامون چي بخوام خوشيت يا غصت
همه گفتن عکس اونو ديگه از رو تاغچه بردار
اما من ميگم خدايا من که کلي غصه دارم
غماي اونم بگيرو باز به اين ديوونه بسپار
+
نوشته شده چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:20 توسط شی وا.ش
|

+
نوشته شده چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:16 توسط شی وا.ش
|

يکي بود يکي نبود زير گنبد کبود شکايت دارم از دلم متهم به عاشقي دلي که پر کشيدو رفت اما هنوز تو عاشقي , اين دل زندونيه من مجرم بند اول چي بگم از کجا بگم فقط شکايت و گله ...يکي بود يکي نبود زير گنبد کبود هيچ کسي همدرد دل تنها بي کسم نبود...سفرت درد کمي نيست واسه ي دلم ميدوني...راستس باورم نميشه تو ميري و نميموني چه بسي تو لحظه هاي بيقراري مگه دلت از سنگ که ميخواي دلمو تنها بذاري...تو اخرين نگاه تو من ديگه پيدا نبودم کي جاي من بود تو چشات هيچ وقت اينو نفهميدم...نذار که بين من و تو هر چي بوده خاطره شه تو بري و من بمونم قصه ي ما تموم بشه ...يه عهدي بود ميون ما اما حالا يه خاطره است از تو فقط مونده برام يه خاطره همين و بس...خودت نگفتي که ميري اما نگات رفتني بود هر چي ميگفتم که نرو بهونه هات تکراري بود هر جا ميرم ياد چشات تو قاب چشماي منه صدات مياد اما خودت نيستي دلم پر از غمه...ديگه دلت اينجا که نيست اما يادت پيش منه تو نيستي و شب گريه ها ... در به دري کار منه...
نذار که ديوونه بشم نذار از عشقت بسوزم...بارون چشمام مي باره از دوري تو هنوزم...اگه صدامو ميشنوي بدون يکي دوست داره, يکي که چشماش ابريه نيست يه بارون بباره...اگه صدامو ميشنوي بدون يکي منتظر يکي براي ديدنت نشسته پشت پنجره...
يکي بود يکي نبود کسي همدرد دل تنها و بي کسم نبود......

+
نوشته شده سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:14 توسط شی وا.ش
|

من و تو قصه يك كهنه كتابيم مگه نه..
+
نوشته شده جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:38 توسط شی وا.ش
|

وقتي كه ديگر نبود! .... من به بودنش نيازمند شدم. .... وقتي كه ديگر رفت .... من به انتظار نشستم. ... وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد .... من او را دوست داشتم. .... وقتي كه او تمام كرد .... من شروع كردم ... وفتي او تمام شد........من اغاز شدم.... و چه سخت است تنها متولد شدن.. .... مثل تنها زندگي كردن.... مثل تنها مردن..
+
نوشته شده پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:39 توسط شی وا.ش
|

اين مطلب و حتما بايد ميذاشتم..با اينكه سرم خيلي گرمه..
چون اگه نمي ذاشتم دققققققققققققق مي كردم.. قابل توجه بعضيا...؟؟![]()
+
نوشته شده دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:52 توسط شی وا.ش
|

دوست داشتن همیشه گفتن نیست ... وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره رو باز کن. یه نگا به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب افتابی باشه یا ابری فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه روحت به پرواز در میاد. میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی. یه لحظه چشاتو ببند. اروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی. وقتی اروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات جاری شد بی خیال بذار ببارن. اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار باامید و توکل بیشتر . حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی و یادت باشه هیچ وققت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی ای کاش میبودی و می دیدی وقتیکه تو رفتی چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزدیکتر با تو میشد به پیشواز صنوبرها رفت وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو میشد تا آنسوی ساحل دلها کوچید و عشق را زیبا تردید . وقتی که تو بودی ،دلم چه آرامش غریبی می یافت. آخر می توانستم دلتنگیهایم را به ضریح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقی نگاهت ببینم . اینک : اینک بی تو دلم درجستجوی کوچه ای است که به باغ یاد تو بپیوندد
گاه سکوت است .......گاه نگاه ...........
غریبه این درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم
در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم ....
بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن من هم تو خلوت شبای
بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای آرزوهایی که برات داشتم ......
در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشکو رو لبام احساس کردم و فهمیدم
که این بوسه همون بوسه جداییست ......
روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا دیگه تنها نیستم
انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....
و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شد
می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی
سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه
و پرستوها را تا دریایی دور بدرقه کرد.
درحریم نگاهت و آسمان چه حقیر می نمود درمصاف چشمانت .
وقتی تو رفتی دلم شکست ،
بگو ای مسافر نازنینم:
برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم ... ؟
+
نوشته شده دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:49 توسط شی وا.ش
|

سلام..به تمام دوستاي گلم..همه ي برو بچ وبلاگي...ممنون از مهربوني هاتون..
يه مدت نمي خوام مزاحمتون شم و از دستم خلاص باشيدو يه نفس راحتي از دستم بكشيد.. و شرمنده كه نمي تونم به وبلاگاي قشنگتون سر بزنم. آخه امتحاناتم شروع شده ..و چون اصولا منم شب امتحاني ام پس سخت بايد بخونم.. و التماس دعا دارم از همتون.. پس فعلا خداحافظ تا بعد امتحانات من..(۱۳/۴/۸۷) دوستوووووووووووووووون دارم. قربوووووون همتوووووووووووون...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 17:23 توسط شی وا.ش
|


+
نوشته شده سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:2 توسط شی وا.ش
|

♥ دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست ...
+
نوشته شده یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:40 توسط شی وا.ش
|


التماس دعا....
+
نوشته شده جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:3 توسط شی وا.ش
|
