ايام فاطميه و سوگواري خانم فاطمه ي زهرا( س) را به تمام دوستاي خوبم تسليت ميگم..
عزاداري هاتون قبول و التماس دعا... 
+
نوشته شده دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:2 توسط شی وا.ش
|


+
نوشته شده یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:5 توسط شی وا.ش
|


+
نوشته شده شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:42 توسط شی وا.ش
|

يک روز صبح زود چشمهايم را باز مي کنم فرشته اي بالها يش را به صورتم مي زند و مي گويد:
اين آخرين است که خورشيد را مي بيني .
مي تواني تا غروب کنار پنجره بايستي و با آسمان و پرنده هايش حرف بزني.
مي تواني مشقهاي کودکي ات را تمام کني.
مي تواني آخرين سطر نامه ات را بنويسي
مي تواني زانو به زانوي خدا بنشيني و گناهان ريز و درشت و تکراري را بشماري و يک دل سير گريه کني.
وقتي فرشته به سوي بينهايت پر مي کشد يادم مي افتد هنوز کار هاي زيادي هست که انجام
بدهم. بايد صندلي خالي ام را کنار گلدانهاي شمعداني بگذارم
با ابرهاي دلتنگ راه بروم .ارام و بي صدا با آرزوهايم خداحافظي کنم.
عکس عشقم را ببوسم
بايد دلها ئي را که شکستم از نو بسازم و سرانجام خدارا سپاس گويم.
فرشته خيلي دور مي شود ولي من با همه ي وجود فرياد مي زنم :
اي فرشته مهربان ...از خداوند بزرگ بخواه فرصتي ديگر به من بدهد.
فرصتي براي دوست داشتن
يک روز کافي نيست.
باور کن هنوز به خيلي ها نگفتم که دوستشان دارم
به من مهلت بده...................
+
نوشته شده شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:34 توسط شی وا.ش
|

+
نوشته شده پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:34 توسط شی وا.ش
|

گفتم شايد دلت اسيره يه دل ديگه شده... گفتم بهتر.. بذار بدونه دلم چي كشيده...
+
نوشته شده پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:23 توسط شی وا.ش
|

مي دونستم..يه روز ميري.. مي دونستم..كه خودخواهي.. مي دونستم دلت دوره....رفيق نيمه ي راهي.. دل و حرمت شكستي اينه رسم وفاداري.. دلم زخمي دنيا بود خيال كردم دوا داري..
+
نوشته شده پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:21 توسط شی وا.ش
|


كي ميگه شيشه احساس نداره..
پس چرا وقتي روش نوشتم من تنهام..برام آروم آروم گريه كرد...
+
نوشته شده چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:46 توسط شی وا.ش
|

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.
دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.
کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.
دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.
کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.
دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.
کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...
کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.
روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.
کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.
کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!
کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم...
+
نوشته شده دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط شی وا.ش
|

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست...
+
نوشته شده شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:49 توسط شی وا.ش
|

حالا ديدي مي تونم تو بري و تنها بمونم.. تو ديگه برام بي ارزشي..مي خوام اينو همه بدونن.. همه لخظه ها مال تو..فردا مال تو..دنيا مال تو.. برو...فقط برو...
+
نوشته شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 توسط شی وا.ش
|

سلام..خدمت تمام دوستاي گلم..
مطالبي كه در اين وبلاگ ميبينيد همش دل نوشته هاي من نيست..
بعضي مطالب از سايت وطن دوست گرفته شده است....
+
نوشته شده پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:19 توسط شی وا.ش
|

تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني
و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و
شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره
نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن
آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد
تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.
مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟
تمام هستي من ، چرا دوستم نمي داري؟
وسيله اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم كه گه گاه
به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و اندكي او را بخاطر
بياوري.
نمي دانم آيا سزاوارم كه به اين دستاويز اميدوار باشم؟
مگر نمي گفتي قلب تو جايگاه عشق و آرزوي منست؟
مگر نمي گفتي نگاه تو مرا به بهشت مي رساند؟
مگر نمي گفتي زندگاني خويش را براي تو مي خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاريكي زندگي رهايم ساختي؟
فرشتگاني كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي كنند. بلبلاني
كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور
افتاده من سلام مي گويند.
راستي ، آن همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود ،
بدين زودي در تاريكيهاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به نور عشق و
فضيلت ، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟
آيا بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را بهم پيوست ؟
بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند ، بر او مي خنديديم. مگر تو
بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم....ولي متاسفم بر آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم
و چون زمان گلش ، در رسيد آن گل را باد سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده
شد. اگر فرشته مي تواند آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است.
اي كاش گذشته را فراموش مي كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن
روز را كه مي گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي ؟ اينك كجايي كه ببيني آن لبخند چه
بر سرش امده.
خداحافظ
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي
حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟
جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي
در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه
خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي
شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب
كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن
من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي .
بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد
ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ،
و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها
كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن
باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم.
كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه
مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال
كه.... ديگر خداحافظ .
آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان
را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر
وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه
بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.
+
نوشته شده پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:14 توسط شی وا.ش
|

هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري...
+
نوشته شده چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط شی وا.ش
|

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه... .
+
نوشته شده چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:5 توسط شی وا.ش
|

سلام...بعضي روزا رو آدم هيچ وقت فراموش نميكنه..مثل روز:۱۱/۲/۸۷ چهار شنبه كه با بچه ها رفتيم كوه..و چه ماجرا هايي داشتيم... ولي بعضي روزارو آدم دوست داره ديگه هيچوقت نياد..مثل ۱۶/۲/۸۷ دوشنبه كه چه چيزايي و فهميدم درباره ي بعضي ها..چي فكر ميكردم..چي شد.. ولي ديگه مهم نيست ت ت ت ت ....
+
نوشته شده چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:4 توسط شی وا.ش
|

نمی توانم از عشقم برایت بگویم این است داستان من آوازی عاشقانه خواهم خواند تنها برای تو خواهم خواند گرچه هزاران فرسنگ دوری امااین احساس نیرومند است نزد من بیا مرا چشم انتظار مگذار شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد دیگری نیست هیچ کس دیگری نیست هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد یا با زیبایی تو برابری کند همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام افسون کنم این لحظه کجایی عشق من ؟ من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب می خواهم که ترا در آغوش بگیرم ترا نزد خود می خواهم نزد من بیا مرا چشم انتظار مگذار ...
+
نوشته شده شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52 توسط شی وا.ش
|

خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن از اين بدعت خداوندا نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
+
نوشته شده شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:50 توسط شی وا.ش
|

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
+
نوشته شده شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:6 توسط شی وا.ش
|

با يک شکلات شروع شد گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم
ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذااشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟
+
نوشته شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:3 توسط شی وا.ش
|

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود...
+
نوشته شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 توسط شی وا.ش
|
